خرید بک لینک
این روزها حالم خوب است! زخم ات را زندگی می کنم...حواسم هست، شب و روز تهران عفونت کرده است! من به این هوا عادت کرده ام. از اول چشم می گذارم! یک، دو، سه... دارم میام! راستی، "رژ لب" تو هم سرب دارد!!؟؟!؟؟

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 12:44

برایت دوستت دارمی فرستادم با جای لبی آغشته به بوسه ای...خطوط قطع شد و نمی دانم بعد از این همه روز، کجای اینگستره آبی بیکران سرگردان است!!!اصلا تا به تو می رسم،می گویند، ورقه ها بالا!!!!!چراغ ها قرمز می شودو کفش هایم مرا جا میگذارد...قلبم از مدار خارج شده است!مثلا این روزها که نیستی، به جای گریه کردنمثل دیوانه ها،بلند بلند ترا می خندم....چه دل خجسته ای دارد این من!تو رفته ای و خریدهای خانه را با تو چک می کنم!مثلا دیروز یک استکان دیگر خریدم تا دو استکان چاییداشته باشم...یکی برای من....یکی برای بی تو!!!!!

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 12:44

گفتی، دوست داشته باشم...بی بهانه.... ساده... گفتی ببوسم... ... با تمام دلگفتی زندگی کن... باجان... با هوای همخانهگفتی ببین..... گاهی هم  چشم هایت را ببند..... گفتی بسازیم خانه ای با هم حتی با آجرهای پارهگفتی بمیر و زنده  شو ... در دست های فشرده عاشقم....گفتی..... من باید  بروم.....رفتی و هیچ نگفتی.... حالا من مانده ام و هزاران دلیلکه شاید رفته ای که بیاییبا  بهانه تازه ای ... 

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 18:58

رنگ آبی روسری ات را دوست دارم عاشقانه بودنت را پشت شیشه دوست دارم بخار گرفته، همه شیشه های خانه راکشیدن اشکال عاشقانه "نیکان و جهان و گیسو" را دوست دارم از اول خنده های کودکانه ات، تا مرز چهل سالگی منپا به پای برهنه دیدنت را دوست دارم اینجا گندم زارهای تهران نیست، اماجوانه های"تو و نیکان"را توی گیلان دوست دارم... دوباره تولدم شده است،جان خودت بیاگم شدن پی در پی لب هایم در لب هایت را دوست دارمنشد با صدای بلند، یکبار دیگر صدایت  کنمامشب سکوت عاشقانه خانه را دوست دارم صبح شد و آفتاب،دوباره  خواب مانده استابرهای پف کرده آذر ماهی را دوست دارم باران که می گیرد پانزدهم آذر ماه هر سال رادزدیدن گرگ و میش چشمانت را دوست دارم 

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 18:58

باورهایمان را به آن  درخت بلوط سالخورده  گره زده ام؛ با نخی نامرئی از شادی هایمان در رقص  بی برگی دزدانه ای  که باد آن را چاره است....گاهی لازم است برای دلخوشی  داشتن یک عشق ساده، و لبی آغشته به نم احساس دوستت دارم، وانمود کنی، چیزی نیست.... کسی .... قلبی .... دستی ... و تنها صدای بهم خوردن قاشق و چنگال و بشقابی  که در خاطر سفره دو نفره  خانه جا مانده است.... اما کاش تو به دروغ هم شده، وانمود می کردی، چیزی هست..... لبی.... صدایی...... قلبی.... عشقی..... منی...... 

برچسب: نویسنده: بنیامین اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 18:58

صفحه بندی